شب قدر است... شب دعا کردن...

بله درست است که میگویند:

از خدا بخواهید تا به شما بدهد...

اما حاجت هایت را که خواستی

حرف هایت را که به خدا زدی...

غر زدن هایت که تمام شد

آرام یک گوشه تنها بشین

و به سلول های خاکستری ای که بعید میدانم داشته باشی

فشار بیاور تا جایی که یادت بیاید

این خدایی که به دست و پایش افتادی

همان خدایی است که روزی سه بار تو را صدا میزد

و گفته بود مال من باش تا مال تو باشم....

به تو گفته شد با نامحرم ارتباط نداشته باش

انگار از روی لجبازی بود وقتی به نامحرم میخندیدی و دست میدادی...

راستی هیچ میدانی پسر خاله و دختر خاله و پسر عمو و دختر عمه بهم نا محرم اند...مگر میشود ندانی...

همان خدایی که الآن نیازمند نگاهش هستی حرامش کرده برایت...

انگار از روی لجبازی گناه میکردی

به تو گفته شد بد لباس نپوش!

گفتی مردها نگاه نکنند ...

اتفاقا مشکل تو همین است ...

مردها نگاهت نکردند...

چادر را از سرت برداشتی...

باز مردها نگاهت نکردند...

مانتو خود را کوتاه کردی...

باز خبری از نگاه مرد ها نشد....

مانتوی بدون دکمه با ساپورت پوشیدی...

(راستی تا برهنگی ات چیزی نمانده)

و مطمئن باش مردی نگاهت نمیکند ....

شاید #نر_های_فاسد رهگذر نگاهت کنند اما #مردها بعید میدانم...

تو خودت پسند کردی لگد مال چشمهای نرها باشی غافل از اینکه ریحانه خدا بودی و گران قیمت...


حالا برو در خانه ی همان خدا تا صبح غر بزن...

بعد هم بگو دعاهایمان چرا مستجاب نمیشود...

طاعاتت قبول

برای من هم دعا کن...!

(︶︿︶)